از آن روز که رفتی،
من مانده ام و خیال هایی که من را به روسپی گری متهم کرده اند!
هراس از نشستن بر تابی و تاب خوردن در باد مرا زجر می دهد،
وقتی نوازش دست باد لای موهایم مرا به شوق روزهایی می برد که،
دست هایت لای موهایم بود،
حس میکنم روسپی ای در دست های باد شده ام!

از خلوت های شبانه من و باران خبر داری؟
باران هم وقتی مرا خیس بوسه می کند،
هرم نفس هایت وقت بوسه را به یادم می آورد.
اما باز هم حس میکنم روسپی ای در دست باران شده ام!

همان تک درخت پیر را که بر آن تکیه میدادیم یادت هست؟
از کنارش که عبور می کنم تنه ی پیرش را در آغوش میگیرم،
حرارت تنت بعد از آخرین در آغوش گرفتنش را هنوز در اندام پیرش دارد،
آخ... باز هم روسپی ای در دستان این درخت پیر شدم!

این روزها همه می خواهند مرا روسپی شهر بنامند،
اما، راستش را بخواهی،
وقتی زیبارویان این شهر،
خوش تراش ترین تن ها را،
زیباترین چشم ها را،
مواج ترین گیسوها را،
داغ ترین آغوش ها را،
فقط با اندک سکه ای معاوضه می کنند،
من به روسپی دست طبیعت بودنم راضی ام!

اما خوب میدانم همخوابگی با خیال هایم،
زایش حرامی را در پی خواهد داشت.
زایش هزاران فرزند درد در اعماق وجودی که،
روزی هزار بار فرزند عشق خود را سقط کرده است!!!